تبليغاتX
خلوت پر هیاهو

خلوت پر هیاهو

جبران خلیل جبران

چقدر فرومایه ام من ، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد ، ومن به تو نقره می دهم ، با وجود این ، خود را سخاوتمند می انگارم .


سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی ، بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری.


کسی که در یافت می کند نگران نیست ، اما کسی که می بخشد ، بار دغدغه ای به دوش می گیرد تا این بخشش ، از منظر عشقی برادرانه و یاری دوستانه باشد ، نه برای ارضای خود.


کسانی که به تو مار می دهند ، هنگامی که تو از آنان ماهی می خواهی ، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند. بنابراین این عمل از طرف آنان نوعی سخاوت است.


یکی از روزها هنگامی که من و مسیح به تنهایی در مزرعه ای قدم می زدیم ، هر دو گرسنه مان شد . به درخت سیبی خودرو رسیدیم .


فقط دو سیب از درخت آویزان بود . او به تنه ی درخت چسبید و آن را تکان داد ، آن دو سیب به زمین افتادند .


او هر دوی آنها را برداشت ، یکی را به من داد و آن دیگری را در دست خویش نگه داشت .


چون گرسنه بودم سیبم را خوردم ، و به سرعت هم خوردم .


آنگاه به او نگریستم و دیدم که هنوز سیبش را در دست دارد .


او آن سیب را به من داد و گفت : " این را هم بخور "


من سیب را گرفتم و با ولعی بی شرمانه آن را خوردم .


همان طور که می رفتیم به سیمایش نگاه کردم ...


او هر دو سیب را به من داده بود و من می دانستم که گرسنه است ، همان طور که من گرسنه بودم .


تازه فهمیدم او با دادن هر دو سیب به من ، چه اندازه مسرور شده بود.


سخاوت آن است که بیش از توان خویش ببخشی ، عزت نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری.


من سکوت را از آدم پرگو آموختم ، بردباری را از نابردبار و مهربانی را از نا مهربان ، اما عجیب است که قدردان این آموزگاران نیستم.


تعلیم و تربیت دانه را آباری می کند اما از پیش خود دانه ای به شما نمی دهد.


شما به آنچه که گفته می آید باور می آورید . به ناگفته باور آورید ، زیرا سکوت آدمی ، به حقیقت نزدیک تر است تا گفته هایش.


من نمی توانستم سخن بگویم ، بنابراین به سکوت پناه بردم ، که تنها زبان دل آدمی است.


جایكاه انسانیت قلب خاموش اوست ، نه ذهن وراجش.


من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم ،


اما وقتی دهان گشودم ، زبانم بند آمده بود.


پیش از آن که عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ،


اما شناختن را که آموختم ، کلمات در دهانم ماسید،


و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند.


حقیقتی دوست داشتنی را با کلماتی اندک باز گویید ، اما حقیقتی زشت را هرگز و با هیچ کلامی باز گو نکنید.


نیمی از آنچه می گویم بی معناست ، اما آن را می گویم تا نیم دیگر را به شما برسانم.


زیبایی بزرگ ، شیفته ام می سازد ، اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند ، حتی از خودش.


زیبایی ، چیزی است که ترا به بخشیدن ، نه گرفتن ، ترغیب می کند . چیزی که احساسش می کنی ، آنگاه که دستانی از اعماق جانت دراز می شوند تا آن را بگیرند و به درون وجودت ببرند . پیوندی است بین شادی و غم . زیبایی ، تمام آن چیزهای پنهان است که درکشان می کنی ، آن ناشناخته ها که می شناسیشان و آن خاموشانی که به آنها گوش می سپاری . زیبایی نیرویی است که از مقدس ترین مقدسات وجودت آغاز می شود و در جایی فراسوی رویاهایت پایان می پذیرد.


زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند.


ورای زیبایی علم ودینی وجود ندارد.


عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد ، با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 1:20  توسط ملیحه  | 

مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من   بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.


ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....


ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 11:21  توسط ملیحه  | 

نیچه

این است انسان

آری، می دانم از کجا می آیم،

من ، همچون شعله، سیری ناپذیر بوده و خود را میسوزم.

اما بر هر چه می تابم نور میشود.

و از هر چه میگذرم خاکستر میشود

آری، بدون شک من شعله ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 23:23  توسط ملیحه  | 

من کی ام؟

من روحیه انسانهای بسیاری را می شناسم.

اما نمی دانم خودم کی هستم.

چشم من بیش از حد به خودم نزدیک است.

من آنکسی که می بینم نیستم، و می دانم اگر از خودم دورتر بودم،

یا در واقع ، به اندازه دشمن خودم از خودم دور بودم

برای خود مفیدتر می بودم.

نزدیکترین دوست من از من خیلی دور است.

باید میان من و او حد متوسطی پیدا شود،

آیا میفهمی چه می خواهم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 23:20  توسط ملیحه  | 

بی آنکه دیده بیند
در باغ احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه ی برگی که بی شتاب
بر خاک می نشیند
بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است
ره بر نگاه نیست
تا با درون درایی و در خویش بنگری
با آفتاب و آتش
دیگر گرمی و نور نیست
تا هیمه خاک سرد بکاوی
در رؤیای اخگری
این فصل دیگری است
که درک صریح زیبایی را پیچیده می کند
یادش به خیر پاییز
با آن طوفان رنگ و رنگ
که بر پا در دیده می کند
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره چو دیسال
خاموش خود منم
مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال
در سینه در تنم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 23:10  توسط ملیحه  | 

آغاز...

من از کدام دیار آمدم که هر باغش
هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل
 تیر بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
 جان سپرد
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر شهر پریشیده
بی بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه یی ؟
 نه
 امید آمدن شیر مرد میدان ماند
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب
ناله هست و شیون هست
 امید رستن از این تیرگی جانفرسا
هنوز با من هست
امید
 آه امید
 کدام ساعت سعدی
 سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 12:17  توسط ملیحه  |